X
تبلیغات
رایتل

الـــــــــــــــی جــــــــــوووووووـــــــــــنـــی...

این مطلب رو توی یه کتاب خوندم خیلی خوشم اومد براتون درجش کردم..


خوشتون اومد بهم بگید..


شقایق گفت با خنده :


نه بیمارم ، نه تبدارم


اگر سرخم چنان اتش حدیث دیگری دارم ...


گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ وزیبایی


نبودم ان زمان هرگز نشان عشق وشیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و


صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه و من


بی تاب و خشکیده تنم در اتشی می سو خت ...


ز ره امد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود


ز انچه زیر لب می گفت شنیدم :....


سخت شیدا بود، نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بوداما ...


طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل ارد از ان نوعی که من بودم


بگیرند ریشه اش را و بسوزانند


شود مرهم برای دلبرش اندم شفا یابد


چنان چه با خودش می گفت :


بسی کوه وبیابن را بسی صحرای سوزان را به دنبال


گلش بوده و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من ....


بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من


به اسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و


اومی رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها


تشکر از خدا می کرد ....


پس از چندی هوا چون کوره ی اتش ، زمین می سوخت


و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت ، به لب هایی که تاول داشت


گفت :


اما چه باید کرد ؟


در این صحرا که ابی نیست ، به جانم هیچ تابی نیست


اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من


برای دلبرم هرگز دوایی نیست ...! و از این گل که جایی نیست ...


خودش هم تشنه بود اما !


نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من


تمام هست او بودم ...


دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟


نه حتی اب ، نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود


خم شد ، دگر از صبر او کم شد ، دلش لبریز ماتم شد


کمی اندیشه کرد .........


آنگه ،


مرا در گوشهای از ان بیابان کاشت ، نشست و سینه را با سنگ خارایی


ز هم بشکافت


ز هم بشکافت...... اما ، آه !


صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد


زمین و اسمان را پشت و رو می کرد


و هر چیزی که هرجا بود با غم روبرو می کرد


نمی دانم چه می گویم ؟!


به جای اب ، خونش را به من میداد و بر لب های او فریاد


" بمان ای گل "


که تو تاج سرم هستی ، دوای دلبرم هستی


" بمان ای گل "


و من ماندم نشان عشق و شیدایی


و با این رنگ و زیبایی و نام من " شقایق " شد... 

نوشته شده در 1391,06,05ساعت | 21:13 توسط الییییییییی جووووونی | نظرات (117)